Essay / 2026
بدونِ آرش؛ یا وقتی باغ دوباره خندید
آقاجان با عصایش چندباربه تنهی درخت گردو زد و گفت:
«آقاجان ای درختِ قلّاق کاشته. «
تا آن روز نمیدانستم هوش و فراموشکاری همخانوادهاند.
«پاییز، بِرِی زِمِسّان زیر خاک قایمشان میکنن، ولی یادشان میره کوجا گذاشتن و سال بعد گردوا جوانه میزنن. «
بعد، باغ هم با آقاجان خندید. پا به پایش همهی باغ را گشتم و پای هر درخت قصهای شنیدم.
«جواد که به دنیا آمد اینِ کاشتم. «
یکی را برای تولد کسی کاشته بود، یکی را از باغ دوستی آورده بود، یکی را به نیت کسی قلمه زده بود. آن وقتها خیال میکردم آقاجان عاشق باغ است، شیفتهی درختهاست. اما هر درخت یادگار قصهای از آدمها بود. آقاجان پای درختها را گود کرده بود و خاطرهها را آب میداد.
پدربزرگ سالهاست رفته و باغی لبریز از خاطره برای ما گذاشته. من لب حوضی که پدربزرگ ساخته نشستهام و فکر میکنم اگر دیوار میان باغ ما و باغ کناری را بردارند، خاک چه میفهمد؟ کدام ذرهی خاک میداند این طرف باغ آقاجان بوده و آن طرف نه؟ هویت این باغ از خاطرات ماست. خاطرهها را که بگیریم، با باغ همسایه تفاوتی ندارد. یک روز کسی آمده خطی کشیده و گفته این سمت مال من، آن سمت مال تو. چند نفر را هم شاهد گرفتهاند. بعدها اگر کسی ادعایی خلاف آن میکرد، همان شاهدها شهادت میدادند. بعدتر شد نوشته و امضا و بنچاق و سند. برای این خط، آرشی لازم نبود که تیری بیندازد و خونش مرز بسازد. آدمها با هم قرار گذاشتند که این طرف مال ما، آن طرف مال شما. بعد روی خط دیوار ساختند. دیوار سالها ماند و حالا آنقدر طبیعی به نظر میرسد که انگار پیش از ما هم بوده . اما اگر فردا چند متر جابهجایش کنند، خاک چیزی نمیفهمد. ریشهی درخت، پیش از رسیدن به مرز، نمیایستد تا از کسی اجازه بگیرد. مرز را ما قرارداد کردیم.
مرز کشورها شاید در آغاز چیزی شبیه همین بوده. حتی وقتی مرز از روی کوه یا رودخانه گذشته، کوه نبوده که تصمیم گرفته آدمها را از هم جدا کند، رودخانه خودش را به مرز تبدیل نکره است. ما خط کشیدیم.
اما جایی در این میان، اتفاقی افتاده و رابطهای وارونه شده. ما به خاک معنا دادیم و بعد، خاک شروع کرده به معنا دادن به ما. دیگر این سرزمین متعلق به ما نیست؛ ما متعلق به این سرزمینیم. تا جایی که میشود برایش جنگید و کشت و مُرد.
ایران و توران جنگیدهاند و حالا میخواهند مرزشان را معلوم کنند. باید خطی کشیده شود تا جنگ تمام شود. اما برای کشیدن این خط، تنِ یک آدم لازم است. حالا آرش کمانگیر باید متولد شود.
آرش تیر را میاندازد و خودش از میان میرود. تیر جایی فرود میآید و مرز ساخته میشود. اما آنچه مرز را ساخته، تیر نیست؛ خون آرش است. پیشتر از آن، مرز حاصل توافقی میان آدمها بوده ؛ میشد دربارهاش چانه زدو جابهجایش کرد و یا به شکل دیگری تعیینش کرد. اما وقتی کسی برای آن مُرد، خاطرهای به خط اضافه میشود. حالا کسی برای اینکه مرز ما اینجا باشد، جان داده است. و از این لحظه، خطی که روی زمین کشیدهایم در حافظهی ما هم کشیده شده است. کوه اما هنوز چیزی نمیداندو رودخانه هنوز به هیچ پرچمی وفادار نیست. اما مرز آرام و بیصدا وارد حافظه ما شده است.
اگر برای این خاک خون دادهایم، پس نمیشود بهآسانی از آن گذشت. کسی پیش از ما برایش مرده. عقبنشینی از آن فقط از دست دادن یک تکه زمین نیست؛ بیمعنا کردن خونیست که پیشتر ریخته شده .پس باید نگهش داشت. و برای نگه داشتنش باز هم اگر لازم باشد خون تازهای ریخته میشود. در گذشته اتفاقی افتاده، اما دارد آینده را رهبری میکند.
خونی که اول قرار بود بهای تعیین مرز باشد؛ بدهی تازهای میسازد. آرش میمیرد تا جنگ تمام شود، اما مرزی که با مرگ او معنا گرفته، میتواند بعدها دلیل جنگ دیگری شود. کسی برای این مرز مرده است؛ پس این مرز ارزش مردن دارد. و هر بار که کسی برایش میمیرد، این جمله بیشتر پا سفت میکند.
خون به مرز معنا میدهد؛ و به آرش هم. آرش پیش از پرتاب تیر، در حافظهی امروز ما بیگذشته و بیچهره است. نه از اصل و نسبش چیزی به یاد داریم، نه از همسری که شاید داشته و نه از فرزندانش. چه میکرد؟ چهکاره بود؟ چه شد که از میان آن همه آدم انتخابش کردند، یا چه شد که خودش پا پیش گذاشت؟ انگار تمام زندگیاش پشت همان لحظهای که کمان را میکشد محو شده است. او درست در لحظهای که از جهان بیرون میرود، وارد تاریخ میشود.
آرش باید بمیرد تا قهرمان شود. تا وقتی زنده است، هنوز آدمیست میان آدمهای دیگر؛ با ترس و تردید و میل به ماندن. اما وقتی تن از میان رفت، اینها هم با آن میروند و چیزی که باقی میماند نام است؛ نامی که از پیچیدگیهای زندگی جدا شده و حالا به نشانهای تبدیلش کردهاند. مرده نمیتواند دربارهی معنای مرگ خودش نظر بدهد. نمیتواند از روایت دیگران دربارهی خودش ایراد بگیرد، پشیمان شود یا فریاد بزند: من آن کسی نیستم که شما ساختهاید.
وقتی تن نیست، روایت غالب آسانتر میتواند جای زندگی را بگیرد. آرش حالا فقط کسی نیست که برای مرزی مرده؛ خودش بخشی از مرز است. نامش کنار همان خط به آن معنا میدهد. و از اینجا به بعد، مرگش دیگر فقط متعلق به خودش نیست. میشود آن را برای دیگران تعریف کرد. میشود به آن افتخار کردو گفت کسی پیش از تو این راه را رفته است. آرشِ مرده، آرامآرام از خاطرهی یک قربانی به معیار رفتار زندگان تبدیل میشود.
او رفت؛ تو چرا نروی؟
از اینجا به بعد، جهان آرشهای بعدی را میسازد؛ بیآنکه همیشه زور و فرمانی مستقیم در کار باشد. کافیست جهان طوری چیده شده باشد که ماندن، بیارزشتر از رفتن به نظر برسد. ماندن ترس و خودخواهی و، رفتن شهامت و شجاعت. فرمانی در کار نیست. یا لااقل فرمان، شکل قدیمی خودش را ندارد. کسی فریاد نمیزند که باید بمیری. مجموعهای از ارزشها پیشتر کار خودش را کرده و آدمی را به جایی رسانده است که ممکن است نابودی تن خودش را درستترین انتخاب بداند.
تیر و کمان واقعی آرش چیست؟ چوبی که در دست گرفته و زهی که کشیده؟ تیر و کمان مجموعهای از ارزشهاست که میلِ ماندن را چنان بازآرایی میکند که انسان، رفتن را انتخاب کند. تن میل به ماندن دارد. دست به آتش نزدیک شود، پیش از آنکه دربارهی شجاعت فکر کنیم، عقب میکشیم. هر چیز در طبیعت تا جایی که میتواند برای ماندن تقلا میکند. پس چه چیزی باید در آدمی ساخته شده باشد که روزی بدن خودش را آگاهانه به سوی نیستی ببرد؟
نام و شرف و افتخار، وطن و مردم و تاریخ حالا پیش از تن ایستادهاند. اینها به آدم میگویند تو فقط این بدن نیستی؛ بخشی از چیزی بزرگتری. و اگر روزی بنا به انتخاب باشد، انتخاب از پیش معلوم است. از همینجا «خود» آرامآرام از تن جدا میشود. تن میتواند از میان برود، اما نام بماند. آدم بمیردو وطن بماند. فرد حذف شود و «ما» ادامه پیدا کند.
حالا مردن یک انتخاب است. میل به ماندن از بین نرفته، اما چیزی ساخته شده که ماندن در برابرش کمارزشتر به نظر میرسد. دیگر حتی دستی لازم نیست آدم را به سوی مرگ هل بدهد. معنای ماندن و رفتن پیشتر عوض شده . در چنین جهانی، آرش انتخاب نمیشود. او خودش جلو میآید.
آرشِ کسرایی کاملترین تصویر همین آرش است؛ آرشی که دیگر لازم نیست کسی انتخابش کند. از میان مردم پا پیش میگذارد و خودش تنش را به تیر میدهد. فرمان بیرونی به انتخابی درونی تبدیل شده است. قهرمان دیگر نه از دربار، که از میان مردم میآید. اما چیزی در اصل ماجرا عوض نشده؛ هنوز باید کسی برود تا دیگران بمانند.
بیضایی اما با بدگمانی به این آرش، او را از جایگاه قهرمان پایین میآورد. آرشِ بیضایی نه پهلوان است و نه تیرانداز؛ آدمی معمولی است که بازی قدرت او را به جایی میرساند که باید آرش شود. قهرمان حالا از پیش وجود ندارد؛ شرایط او را میسازد.
اما پرسش هنوز پابرجاست. چه فرق میکند آرش از میان مردم داوطلب شده باشد یا شرایط او را به پای کمان رسانده باشد؟ آرشِ قهرمان چه تفاوتی با آرشِ ستوربان دارد؟ اگر با شوق برود، چه فرقی با رفتن از سر تردید دارد؟ تا وقتی کمان هست، داستان در نهایت به دنبال کسی میگردد که آن را بکشد.
کسرایی از آرش قهرمان میسازد و بیضایی نشان میدهد چه سازوکاری آرش را قهرمان میکند. اما مسئله این است که اصلاً چرا باید آرشی وجود داشته باشد؟ چرا به جای عوض کردن تیرانداز، کمان از داستان بیرون نمیافتد؟
رستم در نگاه اول درست در نقطهی مقابل آرش ایستاده است. رستم پیش از مرگش نام دارد، تاریخ و تبار و قدرت دارد و لازم نیست بمیرد تا قهرمان شود. آنقدر قدرتمند است که حتی میتواند در برابر شاه بایستد و بگوید بندهی تو نیستم. قدرت نمیتواند بهآسانی تن رستم را طلب کند. اما این به معنای بیرون بودن او از سازوکار قدرت نیست و سهراب، شاهد این ادعاست.
رستم میداند پسری در سمنگان دارد، اما او را هرگز ندیده و هیچ خاطرهای با او ندارد. سهراب برایش پسریست دور و بیچهره؛ خبری از گذشته که از جایی دور به او رسیده است. اما جوانی که در میدان نبرد روبهرویش ایستاده، حضور دارد. از آن سوی سپاه آمده، مسلح و خطرناک است و پیش از هر چیز «دشمن» است.
سهراب به او نزدیک میشود، نام رستم را میپرسد، حتی میگوید دلش با او به مهر است. اما رستم امکان شناختن را پس میزند. نه اینکه بداند سهراب پسرش است و آگاهانه او را برای ایران قربانی کند. آنچه اتفاق میافتد هولناکتر است. جهانی که رستم در آن ایستاده، پیش از آنکه به او فرصت دیدن «پسر» را بدهد، «دشمن» را نشانش داده است. مرز دیگر فقط روی زمین نیست؛ وارد چشم رستم شده. اینسو ما و آنسو آنها. اینسو ایران و آنسو دشمن. و فقط ضربهای مرگبار نشانهی پدر و پسر آشکار میکند و این تقسیمبندی فرو میریزد. دشمن ناگهان پسر میشود. اما دیر شده. رستم این بار میخواهد پدر باشد. نوشدارو میخواهد. و حالا لحظهایست که قدرت چهرهی خودش را آشکار میکند. کاووس شاه دارو را نمیدهد، چون سهراب زنده در کنار رستم میتواند برای تاج پادشاهی خطرناک باشد. تا وقتی سهراب دشمن بود، قدرت به رستم احتیاج داشت. وقتی سهراب پسر شد، رستم به قدرت احتیاج پیدا کرد. و قدرت کنار کشید. رستم تن خودش را حفظ میکند، اما پسرش را از دست میدهد.
تفاوت او با آرش همین است. آرش یکبار با تن خودش هزینهی این نظم را میدهد. رستم را نمیشود به همان آسانی مصرف کرد؛ پس هزینه با مرگ سهراب گرفته میشود. رستم بودن هم اما راه نجات از آرشبودن نیست. قرار نیست همه آنقدر قدرتمند شوند که هیچ شاهی نتواند تنشان را طلب کند. ضعیفترین آدم هم باید بتواند بماند، بیآنکه لازم به رستم بودن باشد.
رستم هم نجات پیدا نمیکند. میتواند در برابر شاه بایستد، اما نمیتواند بیرون از جهانی باشد که پیش از او آدمها را به «ما» و «آنها» تقسیم کرده بود . مسئله نه در آرش است و نه در رستم؛ مسئله در همان خطیست که پیش از هر دوی آنها کشیده شده. مرزی که حالا در نگاه آدمها هم امتداد یافته و پیش از آنکه دیگری را ببینند، او را از قاب «ما» و «آنها» میبینند.
من ریز سایهی درخت زردآلوی قدیمی باغ پدربزرگ ایستادهام. دایی جواد حالا تقریباً همسنوسال آقاجانِ آن سالهاست. خاندایی صدایش میکنم. لبخند میزند؛ میدانم خوشش میآید خاندایی صدایش کنم. درخت زردآلو را نشانم میدهد:
«داییجان، ای درخت زردآلو رِ آقاجان کاشته بود. دیگه میوه نمیداد، پیر شده بود. درش آوردیم. به جانِ دایی تا دو روز کمرم درد میکرد. ولی ببین چقد جلوی درختای دیگه باز شده«
نگاه میکنم. درخت نیست. آقاجان هم نیست. اما هر دو را میبینم. در جای خالی درخت با من قصهای مانده که خاک از آن چیزی نمیداند. اگر فردا دیوار باغ جابهجا شود و این جای خالی آن طرف دیوار بیفتد، خاطرهی من آن طرف دیوار نمیرود. هنوز جاییست که من در خاطرم کاشتهام.
آقاجان دوباره برمیگردد و با عصایش چندبار به درخت گردو میزند.
ـ «آقاجان ای درختِ قلّاق کاشته. «
و باغ دوباره میخندد.
پژمان زهاب نوشت اول: یازدهم بهمنماه هزارو چهارصدو4 نوشت دوم: یکم مهرماه هزارو چهارصدو5