PEJMAN ZAHAB
pejman@mrzahab.com Instagram ↗︎

Story /

سه قطره خون

با احترام به صادقِ هدایت

Pejman Zahab Original / Persian13 min read

((سه قطره خون))
تقدیم به مهدیِ شادمانیِ روشن.
 
   آفتاب که از نفس می‌رفت، حَق‌حَقِ مرغِ حق که می‌افتاد، هِق‌هِقِ  آقا میرزا احمد خان شروع می‌شد. صدایِ
ضجه‌هاش تا چند فرسخ آن‌طرف‌تر هم می‌رفت. تا فَلَق زار می‌زد  و دمِ صبح که می‌شد از حال می‌رفت ، نه که
خواب‌اَش ببرد، از رمق می‌افتاد. تا دکتر بالایِ سر‌اَش برسد دهان‌اش کف کرده بود. دکترِبیچاره هم که کاری از
دست‌اش نمی‌آمد. دکترِ بیچاره هم که چیزی سر‌اَش نمی‌شد، اگر می‌شد، توی این چهاردیواریِ  تا کمرکش‌اش کبود،
مثلِ ما حبس نبود. می‌رفت مطب می‌زد و به حالِ از ما بهتران می‌رسید.کار‌اَش همین شده بود: قرصی از لابه لایِ
کف‌هایِ سفیدِ دهانِ آقا میرزا احمد خان داخل می‌انداخت و وقتی مطمئن می‌شد قرص را قورت داده سر‌اَش را بالا
می‌گرفت و لبخندی می‌زد.(( سه قطره خون)) از بینیِ آقا میرزا احمد خان که می‌چکید؛ آرام می‌شد. دکتر هم
وسایل‌اَش را دوباره داخلِ کیفِ زهوار در رفته‌اَش می‌ریخت.  مثلِ یک فاتح سینه جلو می‌داد و آن همه آدم را که دور
و بر‌ش جمع شده بودند با اشاره‌ی دست کنار می‌زد. راه برای‌اَش باز می‌شد و می‌رفت داخلِ اتاق‌‌اَش. رویِ
تختِ سفید‌اَش دراز می‌کشید و خمیازه پشتِ خمیازه تا خاب‌اَش ببرد.-خاب‌اَش می‌برد-. میرزا احمد خان هم به همان
حالِ نزار با چشم‌هایِ باز، بی که پلک بزند مثلِ یک تکه گوشت کنارِ درختِ کاجِ وسطِ حیاط آرام می‌گرفت.
 
   همیشه دل ضعفه داریم از بس نهار و شام آش خوردیم و شیر برنج و سوپ. شکمِ محمد علی دم به دقیقه قار و قور
می‌کند. هیچ دری اندازه‌اش نیست، حتا درِ زندانِ پایینِ حیاط که مثلِ درِ قلعه می‌ماند. آدم مگر این همه قد می‌کشد؟! با
آن شکمی‌که به گرده‌اَش چسبیده و در آن ارتفاع چه تلاشی باید بکنند روده هایِ فلک زده برایِ هضم کردنِ این غذایِ
آبکی، کلی بالا برو و پایین بیا و انرژی بسوزان برایِ نیم لیتر آبِ شور. تلاشِ برایِ هیچ . دلِ آدم کباب می‌شود.
   نهار امروز اشکنه داریم.  بویِ اشکنه از فاصله ی چند فرسخی هم به حسن بخورد مست می‌شود. خنده هایِ دیوانه
وار سر می‌دهد و دست هایِ زمختی که فقط به دردِ ناوه‌کشی می‌خورد را رویِ کله‌ی تاسش می‌کشد، بعد شروع به
دویدن می‌کند. مثلِ ساری که در یک اتاقِ بسته حبس شده باشد بال بال می‌زند، به در‌و دیوار می‌زند برایِ رسیدنِ به
دیگِ اشکنه. گردنِ کلفت‌اش را به سمتی می‌چرخاند و مثلِ یک گویِ آهنی به قصدِ تخریب، به دیوار می‌کوبد... تا ناظم
سر نرسد حسن ول کن نیست.
    بالاخره  ناظم رسید. با آن  لباسِ چسبانِ سبز و تزییناتِ طلایی، جوراب هایی که از رویِ شلوار تا زانو بالا کشیده و
دیگ قرمزِ غذا که به دست گرفته؛ دن کیشوت در لباسِ ماتادور.
   حسن مثلِ یک گاوِ نرِ خشمگین بی مهابا یورش می‌برد و ناظم چشم هایِ گرد‌و تنگ‌اش را تنگ‌تر می‌کند و آرام
می‌چرخد، حسن به دیوار می‌خورد. خنده ی هم بندی‌ها بلند است، بلندتر می‌شود. من به ناظم می‌خندم، چقدر برایِ
این کار تمرین کرده و سختی کشیده! حمله ای از حسن و؛ حمله ای دیگر که بی نتیجه می‌ماند. ماتادور دستی به
نشانه‌ی غرور بر دماغِ ورزیده‌اَش می‌کشد...
   گاوِ مجنون سر‌اَش که به درختِ کاج وسطِ حیاط خورد ((سه قطره خون)) که از کله ی تاس‌اَش سرازیر شد، تسلیمِ
ماتادورمی‌شود. گردن‌اَش را کج می‌کند و می‌گذارد تا خون بچکد زیرِ درخت. تماشاچیان دست می‌زدند، حالا با شورِ
بیشتری می‌زنند. ماتادور تعظیمی می‌کند و دیگ را گوشه ی حیاط می‌گذارد... در لحظه ای کوتاه صفی بلند تشکیل
می‌دهیم، با یقلوی‌هایی که همیشه‌ی خدا همراهِ‌مان می‌چرخانیم، یقلوی‌ای که مثلِ این پیراهن و شلوارِ زرد (بخشی
از) تنِ‌مان است همیشه‌ی خدا... ناظم مثلِ فاتحی که شیوه ی مبارزه را تا به آخر حفظ کرده باشد اول از همه ظرفِ
حسن را لبا‌لب پر می‌کند و کنار‌اَش می‌گذارد. حسن؛ خوشبخت‌ترین آدمِ این‌جاست! کاسه‌ی اشکنه همه‌ی چیزی
است که می‌خواهد و وقتی هست جانِ دوباره می‌گیرد‌و چشم هایش برق می‌زند: گربه یِ خانگیِ ناز‌نازی سرش را به
دستِ صاحب‌اَش می‌مالد و لحظه ای بعد با ولع به جانِ اشکنه می‌افتد. گربه ای که عاشقِ اشکنه است!... ناظم با
رضایت سر تکان می‌دهد‌و لبخند می‌زند، همان لبخندِ همیشگی ، همان لبخندی که جانِ آدم را به لب می‌رساند. این جا
همه همان طور هستند که ناظم می‌خواهد،-کاپیتان می‌خواهد-. سکان به دست هر جا که بخواهد می‌بَرَدِمان، این

شطرنج بازِ ماهر همه‌ی حرکت ها را پیش بینی می‌کند!  قبل از هر حرکتی لب های‌اَش کش می‌آید، دست به مهره که
می‌بری لبخند‌اَش رنگ می‌گیرد، و حرکت که می‌کنی چشم های تنگ‌اَش تنگ‌تر می‌شود، تنگه‌ای است باریک با
صخره هایِ سخت و بلند که کشتیِ‌مان را سحر کرده. ابرو بالا می‌کشد و با دهانِ باز می‌خندد. صدایِ نخراشیده‌ای در
تنگه می‌پیچدو کشتی به تلاطم می‌افتد.
 
   محمد علی ته صف ایستاده و صدایِ قار و قورِ شکم‌اَش تا جلویِ صف می‌رسد. هرچه مانده و نمانده سر می‌کشم ،
تا طعمِ تلخِ یقلویِ روحی را مزه‌مزه نکنم دست‌بردار نیستم. (یقلوی را) پایین که می‌آورم غذایِ خود‌اَش و آقا میرزا
احمد خان را گرفته، کارِ همیشه‌اَش همین است. مثلِ یک مادرمی‌ماند که تا بچه‌اَش غذا نخورده قوت‌اَش بسته. تا
همین ماهِ پیش می‌رفت کنارِ درخت دو زانو می‌نشست، سرِ میرزا احمدخان را بغل می‌کرد‌و با حوصله ذره‌ذره غذا
می‌ریخت حلق‌اَش. همان غذایِ نیم‌بند شفایِ نیم‌روزه ی میرزا احمد خان می‌شد، جان می‌گرفت کم‌کم و نفسِ گاه‌به‌
گاه‌اَش بر‌می‌گشت، بر‌می‌گشت از یک نمی‌دانم کجا به همین چهار‌دیواریِ تا کمر‌کِش کبود، میانِ این همه آدم که
همه با هم غریبه‌اند، بر‌می‌گشت میانِ ناله‌ها و ضجه‌ها.
   حالا یک ماهی می‌گذرد از وقتی که ناظم قراولِ دمِ در را صدا کرد تا میرزا احمدخان را ببرد بیندازد تویِ زندانِ نمورِ
پایینِ حیاط.دکتر می‌گفت همین قرصِ قرمزِ هر‌روزه دوایِ موقتِ میرزا احمدخان است، وگرنه درمان ندارد این دردِ
بی‌درمان. دکترِ بیچاره شد یک رو‌ و ناظم یک‌رو که الا‌و للا این روحِ سرگردانِ در کالبدِ میرزا احمدخان از لانه بیرون
نمی‌آید مگر در تنهایی‌و تاریکیِ زندانِ نمور. همان روز قراول آن جسمِ بی‌رمق را کشید و برد انداخت در ظلماتِ پایینِ
حیاط.  حالا تنها ملاقاتی‌اَش شده محمد علی. یقلویِ میرزا احمد خان را پر می‌کند و دولا‌دولا دهلیزِِ تنگ را می‌رود تا
برسد پایِ میله‌هایِ درِ زندان. همان‌جا می‌نشیند و قاشق را پر می‌کند. دستِ دراز‌اَش  از بینِ میله‌ها رد می‌شود، دراز
می‌شود، تاریکی را پس می‌زند تا برسد به دهانِ میرزا احمد خان.  مثلِ مادری که تا بچه‌اش گرسنه باشد قوت‌اش
بسته، قوت‌اش بسته تا همه‌یِ خوراک را یک قاشق یک قاشق نچکاند تویِ آن ملغمه‌ی کف و خون. تمامِ مدت صدایِ
قار‌و قورِ شکمِ درمانده‌ی محمد علی طولِ دهلیز را طی می‌کند و می‌پیچد توی گوش‌ام. فریادی از دوردست، از که
چیزی نامفهوم می‌گوید، چیزی نامعلوم می‌خاهد...
   دیگر خبری از صدایِ ناله هایِ میرزا احمد خان  نیست، گاهی ناله‌ی خفیفی که نیامده خاموش می‌شود. اما شب‌ها
صدایی هست که خواب از چشم‌ام گرفته، صدایِ شلیکِ گلوله‌ای که در سکوتِ شب نعره می‌زند. تخت‌اَم درست وسطِ
طبلی توخالی‌‌ست و ضربه‌ای کاری به طبل می‌نشیند. انعکاسِ صدا تا خودِ صبح در گوش‌اَم می‌چرخد. پشت‌بندِ
شلیک، هق هقی –ناله‌ای - از زندانِ پایینِ حیاط می‌آید می‌رود می‌نشیند پایِ کاجِ وسطِ حیاط. سه قطره خون می‌چکد
پایِ درخت، همان جایی که تا همین چند وقتِ پیش آقا میرزا احمدخان دراز‌به دراز می‌افتاد، همان جایِ همیشگیِ میرزا
احمد خان تا ظهرِ هر روز...خاب ندارم از این ناله‌ی پی‌گیر. این صدایی که روح‌اَم را می‌خراشد‌و چنگ می‌اندازد به
دل‌اَم .
   هِق هق، آفتاب نزده بر می‌گردد همان جا که بود-زندانِ پایینِ حیاط-... و خاموش می‌شود.
    ناظم می‌گوید ‌سه قطره خونی که پایِ درختِ کاج می‌چکد مالِ مرغِ حق است. قفسِ خالی مرغِ حق جلویِ پنجره‌ی
اتاق‌اَش هنوز هست. هرشب کنارِ پنجره با چشم‌هایِ نیم‌بسته می‌خابد‌و دست‌اَش رویِ ماشه‌ی ششلول آماده‌ی شلیک
است. می‌گوید هر شب یکی از ما مامور می‌شود مرغِ حق را با تیر بزنیم، با یک ششلولِ دسته صدفی که همه‌جایِ
آسایش‌گاه را برایِ پیدا کردن‌اَش زیرو‌رو کرده. حالا تمامِ شب در کمینِِ طعمه می‌ماند.  یک لحظه پلک‌اَش رویِ هم
می‌رود و طعمه می‌گریزد: شلیکِ بی هدفِ شکارچیِ مجنون به تنِ آسمان می‌نشیند و سه قطره خون پایِ درختِ کاج
می‌چکد. اما ناظم چیزِ دیگری می‌گوید. ناظم از همه‌ی ما کینه به دل دارد.
   یک شب عباس آمد درِ گوش‌ام گفت:سیاوش، آزاد‌‌اَش کردم، مرغِ حق پرکشید رفت.
گفتم:عباس! رفیق‌و همسایه‌ی شاعرِ من
گفت:پیغمبر! ... بگو عباسِ پیغمبر.

گفتم: پیغمبر، رفیق، شاعر
   خندید، سه تار‌اَش، همان تخته‌ای که روی‌اَش سیم کشیده را برداشت و زدو خاند: دریغا که بارِ دگر شام
شد//سراپایِ گیتی سیه فام شد...باقیِ مسمط‌اَش را خیلی وقت بود به یاد نمی‌آورد. دست از خواندن کشید و خیره شد
به یک نمی‌دانم کجا، لحظه ای بعد سه تار را برداشت و رفت.
   عباس پیامبر است. هر روز گوشه‌ای کز می‌کرد و به یک نمی‌دانم کجا خیره می‌ماند. صخره‌ای بود که به دریا چشم
دوخته. ناظم که از راه می‌رسید گوشه‌ی شلوار‌اَش را می‌گرفت‌و عاجزانه قلم‌وکاغذ می‌خاست. آن‌قدر پاپِی شد تا
همین یک‌ماهِ پیش ناظم یک قلم و چند ورق کاغذ انداخت جلوی‌اش. حالا عباس پیامبری شده با یک کتابِ آسمانی.
اسم‌اش را گذاشتهو این کتابِ آسمانیِ من بود که رویِ زمین نوشته آمدصبحِ زود خاب از چشمِ هم‌بندی ها می‌گیرد
و رویِ سکویِ کنارِ دیوار می‌رود و شروع به موعظه می‌ کند و از کتابِ آسمانی‌اش که رویِ زمین نوشته آمده شاهد
می‌آورد. مدام تکرار می‌کند: آرام باش، اگر بدوی ممکن است دونده ی خوبی شوی اما به جایی نمی‌رسی 
    هر‌روز دمِ غروب که با عباس  از دارلفنون بر می‌گشتیم، خانه نمی‌آمد، عباس چرخ و فلکی بود با  نورهایِ آبی و
زرد و قرمز که دورِ خود‌اَش می‌چرخید، رویِ پا بند نبود برایِ دیدنِ رخساره، خداحافظی کرده‌و نکرده راه‌اَش را کج
می‌کرد، می‌رفت گم می‌شد در کوچه پس کوچه هایِ باریک‌و ردی از نور پشت‌اَش کشیده می‌شد. خانه ی عمویِ من
چند کوچه بالاتر رویِ  تپه بودو رخساره دخترِ یکی یک دانه یِ عمو در تدارکِ جهیزیه‌اَش بود برایِ رفتنِ به خانه‌ی
بخت؛- به خانه‌ی عباس-... بویِ گل‌های تپه رویِ ریلی از غبار و مه تا خانه‌ی ما کشیده می‌شد می‌آمد می‌نشت پایِ
حوضِ فیروزه‌ایِ وسطِ حیاط. کنارِ من؛ همان جا که می‌نشستم و خستگیِ یک روزِ درس و مشق با مشتی آب که به
صورت‌ام می‌خورد می‌رفت گم می‌شد و، جان می‌گرفتم.
رخساره گاهی می‌آمد خانه‌ی ما. با عباس می‌نشستیم کنارِ حوض، رویِ قالیِ کهنه درس می خاندیم، قالی‌ای که از
وقتی به یاد دارم همان جا بوده با گل و بته های‌اَش که همیشه ی خدا رو به آسمان داشتند. عباس برای‌ام از عاشق
شدن‌اَش گفته بود. از اولین باری که رخساره را دیده‌و تبدیل به چرخ و فلکی نورانی شده، درست از زمانی که رویِ
قالیِ کهنه نشسته بوده‌و در را که برایِ رخساره باز کردم، چشم‌اَش که به آن دو چشمِ افسون گر افتاده، نیم خیز شده‌و
چهره ی آبله روی‌اَش رنگ گرفته. از همان لحظه برای‌ام گفته بود... 
رخساره آشِ نذری آورده بود...
   عباس دوستِ صمیمی‌و هم‌کلاسی‌ام بود و رخساره هم بازیِ دورانِ کودکی، رویِ تپه جست‌و خیز می‌کردیم، گرگ‌ام
به هوا بازی می‌کردیم، گل هایِ وحشیِ رویِ تپه به پاها‌ی‌ام می‌پیچید و من به رخساره می‌پیچیدم، می‌چرخیدیم و
می‌گرفتم‌اَش، غلت می‌خوردیم رویِ چمن ها و لا‌به لایِ بوته‌هایِ بلند گم می‌شدیم. کوهی بودم که الماسی در دل
داشت، الماسِ خوش تراشی که زیرِ نورِ خورشید هزار رنگ می‌شد و رنگین‌کمانی می‌شد که ساعت‌ها خیره‌ام
می‌گذاشت... حصارِ بوته‌ها قلعه‌ای بود بلند برایِ دو جنگجویِ آرام. رخساره غلطی می‌زد‌و در گوش ام آرام چیزی
می‌گفت، ماچ‌ام می‌کرد و لحظه‌ای بعد خرگوشی بود گریزپا که یک‌نفس تا خانه‌شان می‌دوید و تنهای‌ام می‌گذاشت.
ماهیِ گریزی که صید شده نشده می‌لغزید‌و می‌گریخت. تا نیم‌خیز می‌شدم صدایِ بسته شدنِ درِ خانه‌ی عمو می‌آمد و
دوباره پهن می‌شدم رویِ بوته ها با خیالِ رنگین کمان.
بوته ها هر سال بلند‌تر شدند،  قلعه ی بلند خاطراتِ دو جنگجویِ آرام را برایِ همیشه در دل‌اَش به یادگار نگه داشت،
   روزهایِ تعطیل می‌رفتم خانه ی میرزا احمد خان می‌نشستیم کنارِ درختِ کاجِ وسطِ حیاط و مشقِ سه تار می‌کردم.
نسیم بویِ گل هایِ تپه  را می‌آورد می‌نشاند همان جا که می‌نشستیم. صدایِ خنده هایِ رخساره‌و عباس که از خانه‌ی
عمو می‌آمد آقا میرزا احمد خان لبخند می‌زد‌و به دیواری که خانه‌اَش را از خانه‌ی عمو جدا کرده بود خیره می‌ماند...
من مشقِ سه تار می‌کردم.
   می‌گفتند میرزا احمد خان مریضیِ صعب العلاجی گرفته‌و دکتر قدغن کرده کسی به ملاقات‌اَش برود. چندبار خاستم
بروم ببینم‌اَش، سه تار کوک‌اَش نا‌کوک شده بود و گوشه‌ی تاقچه‌یِ اتاقِ تا کمرکش آبی‌ام خاک می‌خورد، دستِ
نوازشگری می‌خاست که به سر و گوش‌اَش کشیده شود، شده بود جزئی از اتاقِ بی روح. شده بود فانوسی خاموش که

هنوز نفت داشت و نمی‌سوخت. دستم می‌لرزید و پای‌ام سست می‌شد وقتی قصدِ رفتنِ به خانه ی میرزا احمد خان
می‌کردم. یک روز غروب که با عباس از دارالفنون بر می‌گشتیم صدایِ خالی شدنِ تیر در کوچه غرید، صدایِ دیوانه
واری که از حنجره‌ای نخراشیده می‌آمد. آن قدر که متوحشم کرد. عباس پیش از من به سمتِ صدا دویده بود و من
پی‌اَش می‌دویدم. عباس سراسیمه دوید خانه‌ی عمو و من وسطِ کوچه هاج‌و واج مانده بودم. آقا میرزااحمد خان با
ششلولِ دسته صدفی‌اَش روی بام برای‌ام دست تکان داد.
- میرزا احمد خان!
- سیاوش تویی؟ بیا تو کسی خانه نیست.
   نفس‌ام که از دویدن به شماره افتاده بود، گرفت. آمد پایین در را باز کرد، پاها دو ستونِ سنگی بودند و دست‌ها
گوشواره هایِ ستون. به هر جان کندنی بود رفتم تو.
 
گفتم:صدایِ تیر، صدایِ تیر رو شنیدی آقا میرزا؟
 
   شانه‌هاش انگار به نخ‌هایِ خیمه شب بازی وصل باشند بالا رفت و مثلِ لاک‌پشتی که تا نیمه سر در لاک‌اَش کرده
باشد تا نیمه سر در لاک‌اَش برد و انگشت به لب‌اَش گذاشت.
گفت: پسر تو شاگردِ خوبی نیستی. نه به حالِ مشق ات می‌رسی ونه از استاد خبر می‌گیری !
 
گفتم: ... گفتن مریض شدی و دکتر نمی‌ذاره کسی بیاد ملاقاتت.
 
گفت:شکر خوردن که گفتن... این دکترِ بیچاره هم که چیزی سرش نمی‌شه، اگه می‌شد می‌رفت به حالِ از ما بهتران
می‌رسید و وضعش این نبود. دکترِ بیچاره، دکترِ نا‌وارد
 
گفتم:صدایِ تیر رو شنیدی؟
 
   پلنگِ تیز چنگی شد که در کمینِ شکار نشسته بود. پرید و دستِ شکاراَش را گرفت و برد پایِ درختِ کاجِ وسطِ حیاط.
به زمین اشاره کرد‌و گفت:ببین!
به زمین که نگاه کردم سه قطره خون چکیده بود پایِ درختِ کاج.
   ششلول‌ را گذاشت تویِ جیبِ شلواراَش‌و بعد با هم رفتیم تویِ اتاق. اتاقی که تا کمرکش کبود بود‌و... اتاقی ساده که
سه‌تارِ آقامیزرا‌احمد خان تنها تاقچه‌اَش را تزیین‌ کرده بود. جزوه‌هایِ درسی که تویِ اتاق پخش بودند را کناری زد و
نشست، نشستم. تند تند حرف می‌زد با مکث‌های طولانی. دونده‌ای ناشی بود که گاهی تند می‌دوید‌و بعد که از نفس
می‌افتاد می‌ایستاد‌و دوباره دویدن از سر می‌گرفت. جدالِ نابرابری را با خوداش شروع کرده بود.
 
   :سیاوش، پسرِ خوب بذار بهت بگم، نه، بذار از سال‌ها پیش شروع کنم که روِی تپه گرگ‌اَم به هوا بازی
می‌کردیم...شب ها از صدایِ یک ناله‌ی پی گیر، از صدایِ هق‌هقِ مرغِ حق خاب به چشم‌ام نمیره... تا بالایِ تپه که
می‌رسیدیم نفسِ‌مان بند می‌رفت، می‌خندیدیم‌و می‌چرخیدیم. گل هایِ وحشی به پا‌هام می‌پیچید‌و من می‌پیچیدم به یک
جفت ساقِ کشیده، می‌پیچیدم به کوره‌ای پر آتش... بذار شعری که تازه گفتم برات بخونم .
دریغا که بارِ دگر شام شد // سراپا گیتی سیه فام شد// همه خلق‌را گاه آرام شد// مگر‌من که رنج و غم اَم شد فزون...
 
   من گرگ می‌شدم دنبالِ بره‌ای که گریز‌پا بود، حسرت‌و آهی می‌شد که می‌کشیدم‌و نمی‌رسیدم، هنوز صدایِ خنده‌هاش
از پشتِ دیوار حیاط میاد، گوش کن! ...
جهان را نباشد خوشی در مزاج// به جز مرگ نبود غم‌ام را علاج// ولیکن در آن گوشه در پایِ کاج...
 

   به این‌جا که رسید سر‌اَش را بالا آورد‌و خیره شد به یک نمی‌دانم کجا، قه‌قه خندید‌و بعد چشم‌هایش از هم
فاصله  گرفتند. سدی که داشت ترک می‌خورد. تن‌اَش به لرزه افتاد. به زجه افتاد، سدی که شکست و آبی که غرید‌و
خروشید‌و بعد پهن شد رویِ جزوه‌هایِ کفِ اتاق. دهان‌اَش کف کرده بود‌و هِق‌هِقِ خفیفی از لا‌به لایِ کف‌هایِ سفید به
زحمت راه باز می‌کرد‌و به گوش می‌رسید. از خانه‌ی عمو صدایِ ضجه می‌آمد، دویدم بیرون. صدایِ شیونِ عباس با
نسیم آمد نشست کنارم. نشست‌ام، وسطِ حیاط پایِ درختِ کاج چکیده است بر خاک سه قطره خون.
 
تمام./

پژمانِ زهاب
نوشتِ اول: همدان// فروردینِ یک‌هزارو سیصدو 91
نوشتِ دوم:بندرِ انزلی// سومِ خردادِ یک‌هزارو سیصدو 91